قصه گیسو
نگــاهتـــــان میکنــــــــــم
این یه اشتباه بود... که دوباره تکرار شد... در نتیجه این یه انتخاب بود... اولش پشیمون نبودم... اما الان عین سگ پشیمونم... این یه اشتباه بود ... اشتباهی که باید توی دسته ی گناهان کبیره دسته بندیشون کرد حتی اگه نباشه...
لعنت به من... ................... .............. ... ............. ............ ............ ................................... ...
این روزها در مغز من میگذرد: پشیمونی، عصبانیت، حماقت، گیجی، بلاهت، دلتنگی، خریت، استرس برخی چیزهایی که شاید جدید باشن، دیوار، تلاش، دستهای خشک شده، خدا ی دلگیر شاید، نمیدونم، راه نرفته، گیسوانی که مدام بر باد میروند و دیگر برنمیگردند، مادرم، سرطان، شُرت لایف اکسپکتنسی این اُ - آی تایپ تری، امتحان رانندگی، درد، تلاش، پیاده روی، پارک، بی حوصله، تصمیم، پشیمونی، اراده ی مشکوک، یقین به تلاش برای از بین بردن تردید...............
** دوتا دیگه از امتحانا مونده .... من بازم دووم نیاوردم !!!
و خب طبیعتا این وبلاگ هم تا بعد از امتحانا بروز نمیشه.
خدانگهدار
پ.ن : لطفا برای موفقیتم دعا کنید که خیلی محتاج دعاتون هستم. ممنونم :)

@ !! اینجا قرار بود یک شعر گذاشته بشه ... اما بی هیچ دلیلی، نظرم عوض شد !! @
در دوستی عدالت معنا ندارد...
همیشه باید بیشتر از آنچه که میگیری، بدهی
و کمتر از آنچه که میدهی، طلب کنی...
البته این نوع ِ کمیابِ دوستی تنها در اتوپیا یافت میشود ... پس یافت می نشود آنم آرزوست ;)
kant u si dat aim getin draun? aim takin t u...
its damn hel az u kant iven reelaiz wat ai meen.
ai aint nid u.
end it aint mi beib...
tayerd ev bein sailent... ai nid e mauntein to skrim an its eg.
bet bi shor dat ai wont thuru maiself daun kaz ai ker ebut mai laif dat u dident.
این در واقع نوعی از نوشتن انگلیسیه (اصطلاحاتشو نمیگم که بیشتر گیج نشین) ... باید به همون حالتی ک میخونی بنویسی. توی کتاب کلیات زبانشناسی نوشته ی جورج یول، فکر میکنم چپتر دو یا سه میتونید بیشتر راجع بهش یاد بگیرید
:))
کاش باز هم میمردی ... یکبار دیگر ، دوباره بمیر
قول میدهم همان دم به عهدم وفا کنم
و چاقوی آشپزخانه را به خون خود رنگین ...
تا دیگر هیچوقت هیچوقت نشود که من باشم و تو نباشی و من سالگرد نبودنت را فراموش کنم!
چه بلایی سر ما آمده؟ مگر چه شده که عبور چشمهای خیره و درشتت را، به مقصد عدم یادمان رفت.
رضا جان، ما را ببخش ... مرا ببخش ...
// هشتمین سال نبودنت را جهان، جشن میگیرد و من فقط نگاه میکنم // و به اینکه چقدر از تو در آن گور سرد بجا مانده؟
اکنون، با هر تار مویم، نفس میکشم.
و با هربار نگاه کردن به این خرمن سیاهی، تازه میشوم.
شب را به سخره میگیرم و لبخند میزنم.
-----------------------------------------------------------------------------
کمی متعجبم و کمی گیج و کمی عصبانی و کمی دلگیر و کمی ناراحت... و اینها را فقط یک نفر سبب شده...
اما باور کن خوشحالم.
و باور میکنم ... درد را. دردت را و دردم را!
پس از چند روز، امروز: بعد از چند روز دوندگی بالاخره آقا ریشو ها به این نتیجه رسیدن که ماشینی که باهاش رانندگی میکنم، باید دنده اتوماتیک باشه و گاز و ترمزش هم دستی بشه و صندلی مخصوص هم لازم دارم. خدا بخیر گردونه خرج ها و دوندگی های آینده رو!
پ.ن: سوتی نوشت: وقتی کاردان شماره ی یک منو نشوند پشت ماشین و تستش رو گرفت، بهم گفت صبر کنم تا بره امتحانات رو بگیره و بعد بیاد تا باهم بریم پیش جناب سرهنگ ب که رئیس جناب سرهنگ الف بوده و ایشون زحمتِ به زحمت انداختن ِ منو به گردن گرفته بودن؛ منم روی صندلی ِ روبروی ِ دفتر ِ رئیس ِ جناب سرهنگ ب بود نشسته بودم و هندزفری توی گوشم بود و داشتم باصدای بلند آهنگ گوش میکردم و چرت میزدم (!) که یک دفعه دیدم دو تا آقا که یکیشون هم جناب سرهنگ آقای رئیس ب بودند بالای سرم ایستاده اند و ادا ی حرف زدن در میارن :)) ، اولش فکر کردم که خواب میبینم بعد دیدم نه بابا خیلی ریشاشون واقعیه ( خدایا توبه! ... ) و یک دفعه از جام پریدم، و دیدم انگاری دارن با من حرف میزنن اما فقط موسیقی متن فیلم شنیده میشد... که یه دفعه جرقه ای ذهن ِ خواب آلودمو روشن کرد و هندز فری رو کشیدم بیرون....
حالا بقیه اش بماند که این گیسو ی سرکش، چجوری جلوی آقایان ِ جناب سرهنگ رئیس ب و ج و بقیه ی جنابان همکار و ریشو، گردن کج کرده بود و مدام تشکر میکرد!!!
چشم هایت را درویش کن...
دلم بی حجاب است!
و من همچنين دوره ميکنم... شب را، روز را، هنوز را!بعدش میگن دستات لاغرم هست که. جون نداری. بعد میگه فکر کن کفش من پداله، پاتو بذار فشار بده. همچین با حرص فشار دادم، فوری گفت: خوب خوب بسه. نه قدرتت خوبه... هه هه هه.
تقصیر ما نیست که یکدیگر را نمیدانیم.
14هزار سال دور تر از من هستی.
اما من هنوز نمیتوانم قبولش کنم، گرچه باورش کرده ام.
توقع نیآفرینید مردمان عزیز، گرچه ...
مهم فقط اینست که من، مدام انگشتهایم شل میشوند. و پلک هایم باز نمی مانند.
............................................................................
ساعت سه صبحه و من ساعت نه باید سر کلاس باشم.
از بس خوابم میاد رویا و واقعیت رو گم کرده ام. همه اش احساس میکنم یکی داره تو تاریکی راه میره.
خوابم میـــاد.
من میترسم از همه ی این صداها و دستهای لرزان. من میترسم از این ثانیه ها.
دستهایم میلرزد. و یادم از ذهن میرود. من نمیمانم این همه تن هایی را.که فنا در تنهایی شایسته تر است از ماندگاری با عاملین تشویش یک ذهن رنج کشیده

بواسطه ی حضور خواهری باید همراه خرید و بازار باشم.
این چند روزه کل بازارهای کرج را طی کردیم. هنوز هیچی نخریده...
من ک کفش بازاری نمیتونم نمی پوشم، چرا باید ساعت ها راه برم و جلوی هر مغازه ی کفش فروشی بایستم و به ویترین زل بزنم و نظر تخصصی م رو راجع به هرکدوم بگم؟ که کفشا زل بزنن تو چشمام بگن تو نمیتونی ما رو بپوشی هه هه هه...؟؟ که هی به عقده های روز افزونم اضافه بشه؟ کسی آیا فکر کرده چه احساسیه این؟ مثل اینه که یکی یه تیغ کند دستش بگیره و مدام روی شاهرگ بکشه ... شاهرگو نمیبره به این زودیا... ولی میسوزونه...
اصلا من که مانتو لازم ندارم چرا باید سرم از چرخیدن مداوم تو این فروشگاه ها گیج بره.
هیچ کس این جنبه ی وجودی منو ندیده؟ بابا من خودخواهم...به کی باید بگم؟؟؟
خب بیخیال بذار یه ذره ناله کنم :دی
زانوی پای چپم درد میکنه... بیچاره پای راستم که این چند وقته بیشتر روش فشار اومده ، بیچاره عصای عزیزم که بیشتر به زمین خورده.
امروز نمیدونم چرا اصلا پله های جلو رومو نمیدیدم... خدا بخیر گردوند ک نخوردم زمین... (خدا - بخیر )
دندونم هم درد میکنه و داره میزنه به چشمم و گیج گاهم. وکلا داره فنا میشه.
دیگه چی؟ نبود درد و مرض اضافه کنم؟؟؟
پ.ن : دوستان اشتباه نشه. من خواهرمو خیلی دوست دارم... خیلی خیلی خیلی خیلی ....
غریب در پیراهن هر روز جهان است و فرازی و
نشیبی در غلغله ی جمعی و تنها شده ای
باز آخر چه امیدی به شب و روز جهان
است؟ چون قصه ی آن صخره که از صحبت
دریا آیینه ی تاریخ تو را درد شکسته
است از فاضل نظری ممنونم برای سرودن
این شعر عکس و کمی اطلاعات در ادامه مطلب
این نیز
نگاهی است به افتادن سیبی
آن قدر
که در پیرهنت نیز غریبی
باید همه
ی عمر، خودت را بفریبی
جز سیلی
امواج نبرده است فریبی
اما تو
نه تاریخ شناسی نه طبیبی
ادامه مطلب
در نزدیکی خانه ای دوست داشتنی و قدیمی، قبرستانی هست... پر از گورهایی که جسم بیجان کسانی را در خود زندانی کرده که روزی دستهایشان،همدم دستهای تنهای ما بود. و در کنار این قبرستان، امامزاده ای هست... معروف به غریب... که دسته های سینه زنی از تمام محله های اطراف ظهر عاشورا آنجا جمع میشوند...
و همه می روند... میروند به امام زاده سلام میکنند... به قبر ها سلام میکنند. ... به اسکلت های پوسیده ، به مارها و موشها و عقرب ها و به پرچم ها و به روح ها سلام میکنند.
حتی عَلَم هم سلام میکند... و من آنجا بودم...
ادامه مطلب
سلام.
ساعت یک بامداد است. و من نوای سکوت را با هر ذره از وجودم احساس میکنم.
نوای دلنشینی که مرا به رقص وامیدارد ... رقص سکوت ...
میخواهم بخوابم ... اما میخواهم قبل از خواب سری به قصر خیال بزنم...
اینبار میخواهم یک تابلوی نقاشی باشم.... یک دختر ... شاید مست، شاید هشیار... در میان سن ... رقصنده و عاشق ... شاید در جهانی دیگر ... شاید او هم در خیالاتش باشد.... برقصم... تند ...گیسوانم مواج ... همچون پرندگانی که به پرواز در آمده اند... عنان از کف داده ... رها شده ... همچون عارفان در سماعشان ...
دخترک خیالاتم ... زیبا برقص ...

| Design By : GISOO |



